انکار

:: انکار


خوب نباش و مهربان نباش

که من تو را یک بار از سر گذرانده ام

که من یک بار

غرق در تو

به دیار باقى شتافتم و اکنون

با تنفس مصنوعى و آب هاى درون ریه ام زنده ام

 که من از جزر و مد دریا مى ترسمکه سال هاست

کابوس هاى مرا

عمق اقیانوس و ماهى هاى رنگارنگ ساخته اند

خوب نباش و مهربان نباش

که من سلول هاى بنیادین وجودم را

در آن غرق شدگىِ مفرط گم کردم


و امروز به کشف ذره هاى نوشکفته ى درونم با شگفتى مى نگرم


که من خوبى ها و مهربانى هاى تو را هنوز


در ریه ى پُر آبم نفس مى کشم


و براى زنده ماندن با هر دم و بازدمى


                                          تو را انکار مى کنم.


منبع : غمگین ترین اشعاری که تا کنون نوشته شده اند..انکار
برچسب ها : نباش ,مهربان نباش

این پست صرفا جهت همدردی با دوست خوبم خانم " فاطمه باقری" گذاشته شده. باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم..."

:: این پست صرفا جهت همدردی با دوست خوبم خانم " فاطمه باقری" گذاشته شده. باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم..."



ما با هم قرار زیاد داشتیم ،

قرار گذاشته بودیم وقتی تیم محبوبمان قهرمان دنیا شد برویم شریعتی دو دست پیراهن تیم محبوبمان را بگیریم و برویم پیش آن رفیقمان که همیشه میگفت شما دو نفر خوراک عکس دو نفره هستید ، و عکس بگیریم ! همیشه بهمان میگفت حتی اگر یکی تان اخم کند و آن یکی لبخند بزند هم عکس معرکه ای از آب در می آید . نمیدانم چرا اما مردک دیوانه انگار راست میگفت ..

قرار گذاشته بودیم که بعدترها ، یک بار که مسافرت میرویم ، موقعی که من در جاده داشتم رانندگی میکردم و با موبایل حرف میزدم ، موبایلم را از دستم بکشد و از پنجره پرت کند بیرون ، میگفت این کار همیشه آرزویش بود و من موظفم که او را به آرزویش برسانم ! میگفتم خدا خدا کن که آن موقع آیفون نداشته باشم وگرنه .. و تا میگفتم وگرنه ، می پرید توی حرفم و میگفت وگرنه چی ؟ ها ؟ جراتش رو داری بگو .. و من میخندیدم ، که حالا نخند کی بخند ..

قرار گذاشته بودیم سالی یک هفته باهم قهر کنیم ، میگفت " همیشه که خوب و آشتی باشیم مزه نمیده ، آدم خسته میشه " و بعد خنده دار تر آنجاییش میشد که برای قهر کردنمان تاریخ هم تعیین میکرد ، میگفت تا ماه بعد فرصت داری که بهانه برای قهر پیدا کنی ! یکبار یادم است با دوستانم داشتیم مشورت میکردیم برای پیدا کردن دلیل قهر ، چقدر میخندیدیم !

قرار گذاشته بودیم بعد تر ها چند نفر را باهم بزنیم ، روزی که این قرار را گذاشتیم یادم است که کاملا جدی بودیم سر حرفمان ، توی لیست مان دو تا استاد بود ، یک مدیر آموزش ، یک متصدی رستوران ، و یک رفتگر ، بله درست است یک رفتگر ! بنده ی خدا یکبار سر صبح زنگ خانه را زده بود و عیدی میخواست ، خب با خوابش کسی نباید شوخی میکرد ، حق داشت ! قرار گذاشته بودیم که هر جا که لازم دانستیم همدیگر را ببوسیم ، میگفت از الان حواست را جمع کن ، ممکنه تو تاکسی باشه ، ممکنه تو معاونت دانشجویی دانشگاه باشه ، ممکنه حیاط کلانتری باشه ، بعد از این جمله چشمانش یک مرتبه درشت شد ، هر موقع که چیزی هیجان زده اش میکرد اینگونه میشد ، بی نظیر ترین چیزی که میتوانستی در دنیا تماشا کنی ! و بعد با همان ذوق خنده دارش گفت : وای حیاط کلانتری خیلی خوبه ، توروخدا قول بده بریم حیاط کلانتری ، توروخدا ! من حال آن لحظه ام را هرگز فراموش نمیکنم ، آنچنان به او قول احمقانه ای داشتم میدادم که هنوز هم یادش میوفتم خنده ام میگیرد !

روزی که حرف‌های آخر را به من میزد،کنار آبسردکن کنارِ سلف نشسته بودیم،من در آفتاب نشسته بودم و او در سایه،نگاهِ زیر زیرکی متصدی فتوکپی هم یادم می‌آید،انگار میدانست که در درونم چه زلزله‌ای در حال وقوع است،وقتی حرف‌هایش تمام شد و نوبت به من رسید خیلی چیزها داشتم برای گفتن،خیلی سوال‌ها داشتم برای پرسیدن،نگاهش کردم،نور خورشید و تلالؤ آن لای موهایش بود،حرف زدن سخت شده بود مثل نفس کشیدن،آب دهانم را قورت دادم،

و فقط پرسیدم آخر قربانت بشوم تو که بروی من تنها با قرارهایمان چه کنم؟

تنها چیزی که بعد از این یادم می‌آید،آهسته دور شدنش بود



فاطمه باقری

فاطمه باقری

فاطمه باقری


قرار بود 

اسمم برای بچه 

های تو مادر باشد 

اسمت برای بچه های من .... 

نشد 

بچه های ما ما را نمیشناسند 

روزی دخترت از تو اسمم را 

می پرسد 

روزی که با ترانه ای قدیمی 

به نقطه ی دوری خیره می مانی 

ومن 

از چشمهایت 

می چکم.



نویسنده مطلب خانم " فاطمه باقری "

کپی این مطلب فقط با ذکر منبع..."


منبع : غمگین ترین اشعاری که تا کنون نوشته شده اند..این پست صرفا جهت همدردی با دوست خوبم خانم " فاطمه باقری" گذاشته شده. باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم..."
برچسب ها : میگفت ,بودیم ,گذاشته ,یادم ,داشتم ,حیاط ,گذاشته بودیم ,قرار گذاشته ,حیاط کلانتری ,فاطمه باقری ,خانم فاطمه ,قرار گذاشته بودیم ,خانم فاطمه باقری

زخم

:: زخم

من زخم های بی نظیری به تن دارم اما


تو مهربان ترینشان بودی


عمیق ترینشان


عزیزترین شان 


بعد از تو آدم ها 


تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم 


که هیچ کدامشان 


به پای تو نرسیدند 


به قلبم نرسیدند



بعد از تو آدم ها 


تنها خراش های کوچکی بودند


که تو را از یادم ببرند، اما نبردند 


تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی 


و هر بار 


عزیزتر از پیش


هر بار عمیق تر


asghar

منبع : غمگین ترین اشعاری که تا کنون نوشته شده اند..زخم
برچسب ها : کوچکی بودند ,تنها خراش

کابوس

:: کابوس

جهان برای من

                  با میلاد تو آغاز شده

و برگهای تقویم تنها

               دیوارهایی فرضی است

                                  که فاصله را یادآوری می کنند

تا باور کنیم بی آغوش

                             عشق

                                     افسانه ای بیش نیست

اما حالا که دوباره میلاد توست

بیا با هم دیوانگی کنیم

مثلا من ماه را جای تو می بوسم

و تو با قاصدکی برای چشمانم لبخند بفرست

بعد با هم به ریش تقویم و دیوارهایش میخندیم

تنها خدا می داند

هر بار که می خندی

                         دیوارها کابوس آوار می بینند

                                                              دیوارها کابوس اوار می بینند..."

منبع : غمگین ترین اشعاری که تا کنون نوشته شده اند..کابوس
برچسب ها : کابوس ,دیوارها کابوس

یک نفر

:: یک نفر


یک نفر کودکی ام را دزدید

و به جایش غم و تردید کشید

و نیندشید با خود

که چه تلخ است

که این طفل از امروز نخواهد خندید
یک نفر با ترس لب های حقیقت را دوخت
و به من حرف دروغی آموخت
شعله ای را افروخت سوخت جانم را جانم را سوخت
یک نفر خاطره هایم را بر باد نشاند
تا دگر هیچ نماند
و به من گفت خدا یار خطا کاران نیست
واز این قصه ی پر شور دگر هیچ نخواند


منبع : غمگین ترین اشعاری که تا کنون نوشته شده اند..یک نفر
برچسب ها :

سایه

:: سایه

سایه به سایه   

 با نفس های بریده 

جا می مانم از حافظه ام و

خونی که دارد لخته می شود 

در گلوی سوگوارم 

سایه به سایه 

می ریزم 

ریز ریز 

در حاشیه کوچه ای که 

تنهایی ام را سوت می کشد 

پیر می شوم در علافی پیاده روهایی که 

زیر پاهایم جان می دهند 

آنطرفتر اما

بوی گند فاضلاب لوکس شهر و 

عطر تند تن فاحشه های محجبه ای که 

رقصمان را به دار می کشند 

درپیچ و تاب نفیر درندگانی که 

چنگالشان را تیز می کنند 

برای بریدن گلویمان 

وکاش دوباره 

این زبان سرخ را 

زیر لخته های خون گم می کردم 

و سرتاسر این میدان را 

به یادگار

به شما می سپردم . 



منبع : غمگین ترین اشعاری که تا کنون نوشته شده اند..سایه
برچسب ها : سایه

تو

:: تو


تو را لای کدامین دفتر عمرم بخشکانم؟

تو را کنج کدامین پاره قلبم؟ نمیدانم


من عادت کرده ام هرشب،غبار اشکهایم را

به روی هرچه باقی مانده است از تو ببارانم


خدای چکمه پوش خیره بر اعصار یخبندان

نترس از من، که من خود زاده داغ زمستانم


تنم یخ بسته از سرمای آدمهای دیواری

و دیوار است دیوار است دیوار است، تاوانم


شنیدم دست باران قصد موهای تورا کرده

برایت چتر آوردم که باران را بسوزانم


دلم افسردگی مزمن یک کوه را دارد


غزل پیچم نکن بانو، که من یا تو...چه میدانم؟


حرامش هرچه از لبهای کالت بوسه میدزدد...


منبع : غمگین ترین اشعاری که تا کنون نوشته شده اند..تو
برچسب ها : دیوار